کتاب آن گنج و آن خانه
شیما پرسید: «بابا، چرا آن آدمِ عصبانی آن حرفها را به تو زد؟ او میخواست شترمان را بهزور از ما بخرد؟»
ابوشاکر جواب داد: «مهم نیست دخترم. گاهی اوقات، بعضی از آدمهای بداخلاق، فکر میکنند ما نادان و بیسواد هستیم. برای همین میخواهند مالمان را بهراحتی از چنگمان در بیاورند.»
شیما که ترسیده بود، گفت: «شاید آنها بو بردهاند که پیامبر خدا به ما یک گنج باارزش داده است.»
ابوشاکر خندید و گفت: «نه شیما جان. آنها فهم این چیزها را ندارند. آنها قدر این گنجها را نمیدانند.»
"آن گنج و آن خانه" یک داستان کوتاه خیالی و جذاب از دل تاریخ است. شیما و پدرش، از بادیهای دور به سمت مدینه راهی میشوند تا از خانوادهی رسول خدا بابت گنجی که به آنها هدیه دادهاند، تشکر کنند؛ اما آنها نمیدانند چه اتفاق تلخی در انتظارشان است. سفر شیما و پدرش، کودکان گروه سنی "ب" و "ج" را به شهر مدینه میبرد تا آنها را با حالوهوای روزهای پس از رحلت پیامبر خدا، آشنا کند. علاوهبر متن، لینک ویدیوی پردهخوانی داستان نیز در کتاب در دسترس است.
- نظرات











هنوز نظری ثبت نشده
اولین نفری باشید که نظر میدهید
ثبت نظر